دیگه گریه دلو وا نمیکنه
-
تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 23:10
20:42 , چهارشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۶ , mahsa زندگی با آدماش برای من یه قصه بودتوی این قصه کسی با کسی آشنا نبودهمه خنجر توی دست و خنده روی لبشونتوی شب صدایی جز گریه ی بی صدا نبودنمی خوام مثل همه گریه کنمدیگه گریه دلو وا نمی کنهقصه های پشت این پنجره هاغمو از دلم جدا نمی کنه دانلود آهنگ جدید
فصل 3 بخش 4
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 0:26
مادرم گفت: هر جا تو بری ما هم میایم. پدرم می گفت: اونجا به درد شما نمیخوره، اهواز گرمه. شما طاقت گرمارو ندارید، برگردید همدان.همین موضوع به یک دعوای بزرگ تبدیل شد... کار هر روز پدر و مادرم دعوا بود سر اینکه ما میخواستیم بریم اهواز ولی پدرم نمیذاشت. ولی در آخر مادرم به اداره آموزش و پرورش رفت در خواس
فصل 3 بخش 5
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 0:26
اون موقع ها هم بازیم پسر خاله ام بود. حمید ده سال از من بزرگتر بود. اون زمان خونه مامان جونم هیچ وقت سوت و کور نمیشد. همیشه پر از آدم بود. ما میرفتیم، خاله شهینم با پسرش، خاله فاطمه با شوهرش میومدن، بقیه بچه ها هم که هنوز ازدواج نکرده بودن تو خونه بودن.من صاحب دوچرخه شده بودم و هر روز با حمید میرفتی
فصل 3 بخش 6
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 0:26
برگشتیم خونه خودمون. چند روز بعد پدرم با هر ترفندی که شده آدرس خونه مارو پیدا کرد. شب بود و بیرون داشتیم سه تایی قدم میزدیم. پدرم گفت منو ببر تو خونه ای که کرایه کردی میخوام ببینم کجاس. مادرم میگفت: نمیتونم ببرمت اونجا. به صاحب خونه گفتیم از تو بی خبریم. گفتیم بی نام و نشون گذاشتی رفتی و ازت خبر ندا
فصل 3 بخش 7
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 0:26
انتخاب اشتباه مادرم درمورد شریک زندگی و سرافکندگی پیش خانواده اش یک طرف و بی عرضگی و سربار بودن پدرم از طرف دیگه باعث شده بود مادرم هر روز بیشتر از دیروز غصه و افسوس بخوره. پدرم خونه رو برای جهیزیه خواهرش فروخته بود، از طرفی پدرم نذاشته بود توی اون سوییتی که مادرم اجاره کرده بود بمونیم و مادرم رو مج
فصل 3 بخش 8
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 0:26
مادرم به پدرم اصرار میکرد تیکه کاغذی که اون شب موقع از زیر فرش برداشته رو پس بده ولی پدرم انکار میکرد که چیزی برداشته. دعواهاشون شدید شد کم کم دیگه در برابر مادرم مقاومت نشون نمیداد و میگفت: آره کاغذ رو من برداشتم ولی تو باید توضیح بدی چجوری خونه خریدی و خونه برای چه کسیه. اون تیکه کاغذ قول نامه یک
فصل 3 بخش 9
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 0:26
پدرم بیکار بود و پول بیمه بیکاری رو هم خرج خانواده خودش میکرد. مادرم بهش میگفت بگرد دنبال کار ولی پدرم گوش نمیداد تا اینکه یه روز اومد و گفت: خونه مادرم رو میخوایم بکوبیم دوباره بسازیم. هر کدوم از بچه ها مقداری پول آوردن ولی من سرمایه ای ندارم که بخوان شریک بشم باهاشون. قرار بود خونه چهار طبقه بسازن
فصل 3 بخش 10
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 0:26
تو اون دوران من خیلی آهنگ های سیاوش قمیشی رو گوش میدادم بعضی وقتا هم شعراشو توی دفترم مینوشتم، یادم میاد یه روز مادرم شعرایی که تو دفترم نوشته بودم رو دید و خیلی عصبانی شد. گفت تو به جای درس خوندن تو دفترت شعر مینویسی؟؟ هنوز جدول ضرب رو کامل یاد نگرفته بودم، حمید خیلی باهام جدول ضرب کار میکردم ولی ن
فصل 3 بخش 1
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 5:10
اینطوری شد که ما برای زندگی به میانه رفتیم. توی یه خونه ساکن شدیم که طبقه اول همکار پدرم با زن و بچه اش زندگی میکردن ما طبقه دوم بودیم.همکار پدرم اسمش حبیب بود ما آقا حبیب صداش میکردیم یه دختر هم داشت به اسم سحر تقریبا هم سن بودیم و اکثرا با هم بازی میکردیم. زنشم خانوم خوبی بود. خونه تقریبا بزرگی بو
فصل 3 بخش 2
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 5:10
زندگی عادی و معمولی داشتیم، خانواده پدر و مادرم همدان بودن و ما هر چند وقت یک بار میرفتیم همدان و بهشون سر میزدیم. زن آقا حبیب اولش خانم خوبی به نظر میرسید ولی نمیدونم چی شد کم کم سر ناسازگاری با مادر من برداشت.مادرم میگفت بهم حسادت میکنه میخواد هر کاری من انجام میدم اونم انجام بده، هر وقت میرم آشپز
فصل 3 بخش 3
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 5:10
توی یکی از همین روزایی که برای سر زدن به خانواده ها به همدان سفر کرده بودیم بارون شدیدی تو میانه باریده بود و متاسفانه روی کانال فاضلاب توی حیاط رو پوشونده بودیم... اونقدر بارون باریده بود که سطح آبه جمع شده توی حیاط بالا اومده بود تا حدی که آب بارون به اتاقی که به حیاط راه داشت نفوذ کرده و تمام وسا
فصل 2 بخش 8
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 3:37
عصر شد و پدرم از شرکت برگشت. نمیدونم به هم اتاقی هاش چی گفته بود و اونارو کجا فرستاده بود. مادرم با همون امکانات کمی که تو اون اتاق بود شام درست کرده بود ولی پدرم وقتی اومد قیافه گرفته بود شام هم نخورد. میتونم بگم از وقتی که اومد دعواها شروع شد دوباره جر و بحثشون بالا گرفت. پدرم میگفت: بهم بگو کی آد
فصل 2 بخش 7
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 5:23
یادم نمیاد از باجه تلفنی راه آهن تا کاروانسرا چقدر راه بود ولی اینو خوب یادمه تا اونجا هیچ کدوممون باهم حرف نزدیم. سکوت مضخرفی حاکم شده بود، از نحوه رانندگی پدرم کاملا مشخص بود که افکار مشوش و پریشانی داره. مطمئن بودم داره حرفایی که قراره با مادرم بزنه رو توی سرش سرو سامون میده. داشت دنبال دروغ های
فصل 2 بخش 5
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 5:37
عصر شد و ما منتظر اومدن مرد جوان به خونه بودیم. امیدوار بودیم تونسته باشه پدرمو پیدا کنه. وقتی برگشت خونه ماجرا رو برای مادرم تعریف کرد و گفت: رفتم پیش آشنامون ماجرای شمارو براش توضیح دادم و تا اسم شوهرتونو گفتم، یهو گفت اتفاقا یک همکاری داریم به همین نام ولی نمیدونم همون آقاییه که شما دنبالش میگردی
فصل 2 بخش 6
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 5:37
پدرمو پیدا کرده بودیم، محل کارشو، محل زندگیشو... با اون مرد جوان برگشتیم خونه. قرار شد فردا من و مادرم بریم به همون دفتر و از اونجا با پدرم تماس بگیریم و باهاش قرار بذاریم.من طبق معمول بدون دغدغه و با فراغ بالی که هر بچه شش ساله داره خوابیدم ولی مادرم تا خوده صبح جملاتی که میخواست به پدرم بگه رو صد
فصل 2 بخش 4
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 4:21
چند ساعتی توی بیمارستان منتظر موندیم تا هوا کاملا روشن بشه. مادرم از یکی از پرستارها آدرس آموزش پرورش رو گرفت. باید از یک جایی شروع میکردیم، جایی رو بلد نبودیم. از کی میپرسیدیم؟ دنبال کجا میگشتیم؟ نمیشد راه بیوفتیم وسط خیابون و بپرسیم آقا شما پدر منو میشناسی؟!!! نمیشد! مادرم کارمند آموزش و پرورش بود
فصل 2 بخش 2
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 20:36
روزی که از تو جدا شم / روز مرگ خنده هامه / روز تنهایی دستام / فصل سرد گریه هامه / توی اون کوچه ی غمگین / جای پاهای تو مونده / هنوزم اون بید مجنون / عکس قلبتو پوشونده / بعد تو گریه رفیقم / غم تو داده فریبم / حالا من تنها و خسته / توی این شهر غریبم این آهنگ رو مادرم روزانه بالای هزار بار زمزمه میکرد.
فصل 2 بخش 3
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 20:36
رفتیم ترمینال فکر میکنم حدود ساعتای سه یا چهار بعد از ظهر بود. مادرم دو تا بلیط برای شهر تبریز گرفت. وقتی سوار اتوبوس شدیم به راننده گفت آقا ما میخوایم تو شهر میانه پیاده بشیم، تا حالا اونجا نرفتیم؛ نمیدونیم کجاس، لطفا هر وقت رسیدیم میانه مارو صدا کنید و راننده هم قبول کرد.اون روز ماشین دیگه ای نبود
فصل 2 بخش 1
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 4:50
پدرم کار ثابتی نداشت. پیمانکار بود. تو شرکت سیلو نمیدونم چه کاره بود فقط میدونم اونجا کار میکرد. کارش اونجا تموم شد و باهاش تسویه حساب کردن. تصمیم گرفت با یکی از دوستاش مغازه بلور و کریستال بزنه. مادرم همه طلاهای خودش و من رو فروخت و داد به پدرم که مغازه کرایه کنه و جنس بخره برای مغازه. اما خب این ک
فصل 1 بخش 3
-
تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 5:39
مادرم تو یه خانواده مذهبی بزرگ شده. دایی وسطیم تو جبهه شهید شد و خانواده شهید بودن جزئی از افتخارات خانواده مادریمه. خونه مامان جونم همیشه روضه امام حسین و حضرت عباس برگذار میشد. مامانم میگه: « من خیلی خاستگار داشتم. از معلم بگیر تا پاسدار میومدن خاستگاری. حتی موقعی که خاله بزرگت هنوز ازدواج نکرده ب