خرید بک لینک

20:42 , چهارشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۶ , mahsa

زندگی با آدماش برای من یه قصه بود
توی این قصه کسی با کسی آشنا نبود
همه خنجر توی دست و خنده روی لبشون
توی شب صدایی جز گریه ی بی صدا نبود
نمی خوام مثل همه گریه کنم
دیگه گریه دلو وا نمی کنه
قصه های پشت این پنجره ها
غمو از دلم جدا نمی کنه


دانلود آهنگ جدید


برچسب: نویسنده: نیما مقدم تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 23:10

مادرم گفت: هر جا تو بری ما هم میایم. پدرم می گفت: اونجا به درد شما نمیخوره، اهواز گرمه. شما طاقت گرمارو ندارید، برگردید همدان.همین موضوع به یک دعوای بزرگ تبدیل شد... کار هر روز پدر و مادرم دعوا بود سر اینکه ما میخواستیم بریم اهواز ولی پدرم نمیذاشت. ولی در آخر مادرم به اداره آموزش و پرورش رفت در خواسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما مقدم تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 0:26

اون موقع ها هم بازیم پسر خاله ام بود. حمید ده سال از من بزرگتر بود. اون زمان خونه مامان جونم هیچ وقت سوت و کور نمیشد. همیشه پر از آدم بود. ما میرفتیم، خاله شهینم با پسرش، خاله فاطمه با شوهرش میومدن، بقیه بچه ها هم که هنوز ازدواج نکرده بودن تو خونه بودن.من صاحب دوچرخه شده بودم و هر روز با حمید میرفتیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما مقدم تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 0:26

برگشتیم خونه خودمون. چند روز بعد پدرم با هر ترفندی که شده آدرس خونه مارو پیدا کرد. شب بود و بیرون داشتیم سه تایی قدم میزدیم. پدرم گفت منو ببر تو خونه ای که کرایه کردی میخوام ببینم کجاس. مادرم میگفت: نمیتونم ببرمت اونجا. به صاحب خونه گفتیم از تو بی خبریم. گفتیم بی نام و نشون گذاشتی رفتی و ازت خبر نداادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما مقدم تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 0:26

انتخاب اشتباه مادرم درمورد شریک زندگی و سرافکندگی پیش خانواده اش یک طرف و بی عرضگی و سربار بودن پدرم از طرف دیگه باعث شده بود مادرم هر روز بیشتر از دیروز غصه و افسوس بخوره. پدرم خونه رو برای جهیزیه خواهرش فروخته بود، از طرفی پدرم نذاشته بود توی اون سوییتی که مادرم اجاره کرده بود بمونیم و مادرم رو مجادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما مقدم تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 0:26

مادرم به پدرم اصرار میکرد تیکه کاغذی که اون شب موقع از زیر فرش برداشته رو پس بده ولی پدرم انکار میکرد که چیزی برداشته. دعواهاشون شدید شد کم کم دیگه در برابر مادرم مقاومت نشون نمیداد و میگفت: آره کاغذ رو من برداشتم ولی تو باید توضیح بدی چجوری خونه خریدی و خونه برای چه کسیه. اون تیکه کاغذ قول نامه یک ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما مقدم تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 0:26

پدرم بیکار بود و پول بیمه بیکاری رو هم خرج خانواده خودش میکرد. مادرم بهش میگفت بگرد دنبال کار ولی پدرم گوش نمیداد تا اینکه یه روز اومد و گفت: خونه مادرم رو میخوایم بکوبیم دوباره بسازیم. هر کدوم از بچه ها مقداری پول آوردن ولی من سرمایه ای ندارم که بخوان شریک بشم باهاشون. قرار بود خونه چهار طبقه بسازنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما مقدم تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 0:26

تو اون دوران من خیلی آهنگ های سیاوش قمیشی رو گوش میدادم بعضی وقتا هم شعراشو توی دفترم مینوشتم، یادم میاد یه روز مادرم شعرایی که تو دفترم نوشته بودم رو دید و خیلی عصبانی شد. گفت تو به جای درس خوندن تو دفترت شعر مینویسی؟؟ هنوز جدول ضرب رو کامل یاد نگرفته بودم، حمید خیلی باهام جدول ضرب کار میکردم ولی نادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما مقدم تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 0:26

اینطوری شد که ما برای زندگی به میانه رفتیم. توی یه خونه ساکن شدیم که طبقه اول همکار پدرم با زن و بچه اش زندگی میکردن ما طبقه دوم بودیم.همکار پدرم اسمش حبیب بود ما آقا حبیب صداش میکردیم یه دختر هم داشت به اسم سحر تقریبا هم سن بودیم و اکثرا با هم بازی میکردیم. زنشم خانوم خوبی بود. خونه تقریبا بزرگی بوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما مقدم تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 5:10

زندگی عادی و معمولی داشتیم، خانواده پدر و مادرم همدان بودن و ما هر چند وقت یک بار میرفتیم همدان و بهشون سر میزدیم. زن آقا حبیب اولش خانم خوبی به نظر میرسید ولی نمیدونم چی شد کم کم سر ناسازگاری با مادر من برداشت.مادرم میگفت بهم حسادت میکنه میخواد هر کاری من انجام میدم اونم انجام بده، هر وقت میرم آشپزادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما مقدم تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 5:10

توی یکی از همین روزایی که برای سر زدن به خانواده ها به همدان سفر کرده بودیم بارون شدیدی تو میانه باریده بود و متاسفانه روی کانال فاضلاب توی حیاط رو پوشونده بودیم... اونقدر بارون باریده بود که سطح آبه جمع شده توی حیاط بالا اومده بود تا حدی که آب بارون به اتاقی که به حیاط راه داشت نفوذ کرده و تمام وساادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما مقدم تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 5:10

عصر شد و پدرم از شرکت برگشت. نمیدونم به هم اتاقی هاش چی گفته بود و اونارو کجا فرستاده بود. مادرم با همون امکانات کمی که تو اون اتاق بود شام درست کرده بود ولی پدرم وقتی اومد قیافه گرفته بود شام هم نخورد. میتونم بگم از وقتی که اومد دعواها شروع شد دوباره جر و بحثشون بالا گرفت. پدرم میگفت: بهم بگو کی آدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما مقدم تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 3:37

یادم نمیاد از باجه تلفنی راه آهن تا کاروانسرا چقدر راه بود ولی اینو خوب یادمه تا اونجا هیچ کدوممون باهم حرف نزدیم. سکوت مضخرفی حاکم شده بود، از نحوه رانندگی پدرم کاملا مشخص بود که افکار مشوش و پریشانی داره. مطمئن بودم داره حرفایی که قراره با مادرم بزنه رو توی سرش سرو سامون میده. داشت دنبال دروغ های ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما مقدم تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 5:23

عصر شد و ما منتظر اومدن مرد جوان به خونه بودیم. امیدوار بودیم تونسته باشه پدرمو پیدا کنه. وقتی برگشت خونه ماجرا رو برای مادرم تعریف کرد و گفت: رفتم پیش آشنامون ماجرای شمارو براش توضیح دادم و تا اسم شوهرتونو گفتم، یهو گفت اتفاقا یک همکاری داریم به همین نام ولی نمیدونم همون آقاییه که شما دنبالش میگردیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما مقدم تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 5:37

پدرمو پیدا کرده بودیم، محل کارشو، محل زندگیشو... با اون مرد جوان برگشتیم خونه. قرار شد فردا من و مادرم بریم به همون دفتر و از اونجا با پدرم تماس بگیریم و باهاش قرار بذاریم.من طبق معمول بدون دغدغه و با فراغ بالی که هر بچه شش ساله داره خوابیدم ولی مادرم تا خوده صبح جملاتی که میخواست به پدرم بگه رو صد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما مقدم تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 5:37

صفحه بندی